سکس ببین! در یک روز داغ تابستان دختری با موهای بلند و تیره رنگ به نام آلكترا بلൂ تصمیم گرفت با دوست پسرش ملاقات کند او از خانه بیرون رفت و با او در یک کافه دنج قرار گذاشتند. آن دو با هم گپ زدند و معاشرت کردند و لحظات خوبی را در کنار هم سپری کردند. بعد از آن آلكترا بلُو به خانه بازگشت و به کارهای روزمره خود پرداخت او مشغول تماشای فیلم در اتاق نشیمن بود که تلفنش زنگ خورد.
دوستانش او را به یک جشن تولد دعوت کرده بودند. آلكترا خوشحال شد و تصمیم گرفت در این جشن شرکت کند. او از بین لباسهایش یک لباس شب زیبا انتخاب کرد و به سمت آرایشگاه رفت. بعد از آماده شدن برای جشن آلكترا بلُو با عجله به سمت محل برگزاری مراسم رفت او از اینکه دیر به جشن رسیده بود کمی ناراحت بود.
او وارد سالن شد و همه نگاهها به او خیره شد آلكترا با لبخندی دلنشین به سمت دوستانش رفت و با آنها شروع به رقصیدن کرد. بعد از مدتی که همه سرگرم رقص و پایکوبی بودند آلكترا به سمت میز غذا رفت و از غذاهای خوشمزه آنجا امتحان کرد. در همین حین یک مرد خوشتیپ به سمت او آمد و با او شروع به صحبت کرد. آن دو با هم رقصیدند و از لحظاتشان لذت بردند. بعد از تمام شدن جشن آن دو با هم به خانه آلكترا رفتند. او به مرد جوان پیشنهاد یک فنجان چای داغ را داد. آن دو با هم در مورد روزشان صحبت کردند و کم کم با یکدیگر صمیمی شدند.
آلكترا بلُو به مرد جوان پیشنهاد داد که با هم فیلم تماشا کنند. آنها یک فیلم عاشقانه را انتخاب کردند و شروع به تماشا کردند. در همین حین آلكترا به سمت آشپزخانه رفت و برای خودشان پاپکورن درست کرد. او با یک سینی پر از پاپکورن و نوشیدنی به اتاق بازگشت.
آلكترا بلُو کنار مرد جوان نشست و او را به خود نزدیکتر کرد. آنها در حین تماشای فیلم شروع به معاشقه کردند. این معاشقه کم کم داغتر و داغتر شد تا جایی که لباسهای یکدیگر را از تنشان خارج کردند.
در حین معاشقه آلكترا متوجه شد که این مرد غریبه فقط به فکر خودش است. او عصبانی شد و به مرد جوان گفت که باید خانه را ترک کند.
مرد جوان ناراحت شد و به سمت در رفت. آلكترا بلُو به او گفت که دیگر نمیخواهد او را ببیند. مرد جوان خانه را ترک کرد و آلكترا تنها ماند.
او عصبانی بود و تصمیم گرفت که دیگر به هیچ مردی اعتماد نکند. آلكترا به اتاق خوابش رفت و شروع به گریه کرد. او احساس تنهایی و ناامیدی میکرد.
در همین حین تلفنش زنگ خورد. او به سمت تلفن رفت و دید که دوست پسرش است. او خوشحال شد و تلفن را برداشت. دوست پسرش به او گفت که میخواهد او را ببیند. آلكترا به او گفت که حالش خوب نیست و میخواهد تنها باشد.
دوست پسرش ناراحت شد و به او گفت که نگران او است. آلكترا به او گفت که بعداً با او تماس میگیرد. او تلفن را قطع کرد و به سمت پنجره رفت. او به بیرون نگاه کرد و به زندگی خود فکر کرد.
او تصمیم گرفت که باید قوی باشد و به زندگی خود ادامه دهد. آلكترا بلُو به حمام رفت و دوش گرفت. او احساس آرامش بیشتری میکرد.
بعد از حمام آلكترا به اتاق نشیمن بازگشت و به تماشای تلویزیون مشغول شد. او سعی کرد که افکار منفی را از ذهن خود دور کند. او با خود فکر کرد که شاید باید به خودش فرصت دیگری بدهد.
او به این نتیجه رسید که نباید به خاطر یک تجربه بد همه مردها را قضاوت کند. آلكترا بلُو تصمیم گرفت که به خودش فرصت دیگری بدهد و با دوست پسرش صحبت کند. او به دوست پسرش پیام داد و از او خواست که او را ببیند.
دوست پسرش خوشحال شد و از او خواست که در یک رستوران با هم شام بخورند. آنها در رستوران با هم صحبت کردند و آلكترا همه چیز را برای دوست پسرش تعریف کرد. دوست پسرش از او عذرخواهی کرد و به او قول داد که دیگر او را ناراحت نکند.
آنها دوباره با هم صمیمی شدند و از زندگی خود لذت بردند. آلكترا بلُو از اینکه به خودش فرصت دیگری داده بود خوشحال بود. او با خود فکر کرد که زندگی همیشه پر از پستی و بلندی است و باید با آن کنار آمد. او فهمید که مهم این است که از اشتباهاتمان درس بگیریم و به جلو حرکت کنیم.
آلكترا بلُو در پایان داستان از همه میخواهد که به خودشان فرصت دیگری بدهند و هرگز تسلیم نشوند. او میگوید که زندگی زیباست و باید از هر لحظه آن لذت برد. او معتقد است که عشق و دوستی تنها چیزی است که در زندگی اهمیت دارد. 